ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

343

معجم البلدان ( فارسى )

در اين شعر « زور » نام خود شاعر است و مغبّ يعنى تا كنون اينجا نيامده . دارابجرد « 1 » ( دارابگرد ) [ ج ] با باى تك نقطه پس از الف دوّم سپس جيم و راء و دال بىنقطه . نام ولايتى در ايران است . بسيارى از دانشمندان بدانجا نسبت دارند مانند بو على حسن پسر محمّد پسر يوسف دارابجردى « 2 » خطيب . دارابجرد ( دارابگرد ) نيز ديهى در كورهء استخر است و در آنجا معدن زيبق ( جيوه ) است . دارابجرد نيز جايگاهى به نيشابور است . بدان نسبت دارد بو الحسن على پسر حسن پسر موسى پسر ميسره دارابجردى « 3 » و برخى درابجرد گويند و ان شاء اللّه در آنجا نيز ياد خواهد شد . « 4 » دار البطّيخ [ ر ل ب ط ط ] بخشى بوده است در بغداد كه در آنجا ميوه مىفروختند . هيثم پسر فراس گويد : پيش از اين در كرخ جايى بود كه به درب الاساكفه معروف بود و در كنار آن كوچه‌اى به نام درب الخير بود پس از آنجا به روزگار مهدى بدينجايگاه در كرخ منتقل شد . محمّد پسر محمّد پسر لنكك بصرى در شعر خود اينجا را خواسته است : أنت ابن كلّ البرايا لكن اقتضروا * على اسم حمزة و صفا غير تشميخ كدار بطّيخ تحوى كلّ فاكهة * و ما اسمها الدّهر الّا دار بطّيخ « 5 » [ 518 ] دارتان : نام جايگاهى مخصوص است . ميدان ابن صخر چنين مىسرايد : ويل لعينك يا بن دارة كلّما * يوما عرفت بدارتين خيالا « 6 » دار البنود [ ر ل ب ] اسلحه خانه‌اى است در مصر از آن خاندانى كه خود را خلفاى علوى مىنامند . « 7 » و آن زندانى بود براى كسانى كه محكوم به مرگ بودند . پس على بن محمّد تهامى هنگامى كه در آنجا زندانى شد چنين سرود : طرقت خيالا بعد طول صدودها * و فرت اليه السّجن ليلة عيدها أنّى اهتدت لا التّيه منشاها ولا * سفح المقطّم من مجّن برودها اسرت اليه من وراء تهامة * و جفاه دانى الدار غير بعيدها مستوطنا دار البنود و قلبه * للرّغب يخفق مثل خفق بنودها دار تخطّ بها المنون سنانها * فتروح و المهجات جلّ صيودها « 8 » دارچين عمرانى گويد نام جايگاهى است و من در آن شك دارم . دار الحكيم [ ر ح ] نام بخشى مشهور در كوفه است كه به حكيم پسر سعد پسر ثوربكايى از بنى بكّاء پسر عامر پسر ربيعه پسر عامر پسر صعصعه نسبت دارد . دار الخيل [ ر ل خ ] از كاخهاى معظم خليفه در بغداد كه بسيار گشاده و داراى سهمى گسترده هزار در هزار ذرع بود . در روزهاى جشن و هنگام

--> ( 1 ) . احسن ع ص 422 ، 428 ، 442 ترجمه ص 631 ، 638 ، 658 و قزوينى آثار ع ص 188 ، جهانگير ص 245 ، مراد ج 1 ص 343 ، دارابجرد خاورىترين بخش از پنج بخش فارس است و تقريبا همان ايالت شبانكاره است كه در روزگار مغولها از فارس جدا شده بود و حكومتى جدا مىداشت ( لسترنج ص 309 - ببعد ) تقويم بو الفدا - آيتى ص 368 ، 377 ، 379 ، مقدسى ( احسن . ترجمه ص 631 ، 638 فردوسى تلفظ فارسى آن را چنين آورد : چو ديوار شهر اندر آورد گرد * ورا نام كردند دارابگرد ( شاهنامه چ حميديان ج 6 ص 374 ش 22 ) . ( 2 ) . ش . ش : 903 نقل از انساب 217 ، لباب 1 : 482 . ( 3 ) . ش . ش : 1948 ، از تهذيب تهذيب 7 : 299 ، تقريب 2 : 34 . ( 4 ) . شايد اين دو « دارابجرد » با يكديگر در تلفّظ تفاوت داشته ولى اكنون چيزى جز اينجا ديده نمىشود . قزوينى مىافزايد : دارابجرد خوره‌اى به فارس است و از استخرى نقل كند كه در آنجا غارى دارد كه معدن موميا است ، كوه‌هايى زرد و سرخ و سياه هست كه از آنها مىبرند و ديگ و بشقاب و ظرفهاى ديگر مىتراشند و به شهرستانها مىبرند . در آنجا معدن جيوه نيز هست ( آثار البلاد چ دار صادر بيروت : 188 ترجمه فارسى . همين مطلب را ياقوت در واژهء « درابجرد » چ ع 2 : 517 آورده است . ( 5 ) . تو فرزند همهء مردمى همه حمزه را به جاى همه گذارده‌اند توصيفى واقعى مانند دار بطّيح كه شامل هر ميوه‌اى هست امّا مردم آن را دار البطّيخ نامند . ( 6 ) . واى بر چشمان تو اى « ابن داره » هنگامى كه معروف به دارتين است . ( 7 ) . ياقوت در همهء آثارش از خاندان فاطميان اسماعيلى مصر با چنين الفاظ سبك ياد مىكند چون از خاندان ايوبى كه نان خور ايشان بود بيم داشت . ( 8 ) . خيالات گوناگون در سر مىپروريد تا در شب عيد به اين زندان آمد سبب آن نه صحراى « تيه » و نه دامنهء كوه « مقطم » . او را از تهمامه اسير كرده به اينجا آوردند نزديكان او را بدينجا انداختند نه غريبه‌ها . اكنون در دارالبنود خانه كرده است و مانند ديگر اشياى يك خانهء موقّتى است . در اين خانه ، مرگ نيزه‌هايش را تيز مىكند و بيشتر شكار او روان مردم است .